ببین به دور لبش خط عنبرافشان را
که چون شراب برون داده راز پنهان را
۱به باد دست، کلید خزانه را مسپار
مده به دست صبا زلف عنبرافشان را
۲مکن به ماه نو ابروی یار را تشبیه
چه نسبت است به محراب طاق نسیان را؟
۳درازدستی اهل هوس ز گستاخی
به ماه مصر گوارا نمود زندان را
۴ز لطف و قهر تو مهرم نمی شود کم و بیش
که پشت و رو نبود آفتاب تابان را
۵گره به جبهه آیینه وار خویش مزن
مکن به طوطی خوش حرف تنگ، میدان را
۶اگر تو دامن خود را به دست ما ندهی
ز دست ما نگرفته است کس گریبان را
۷ز بس که خلق تنک مایه اند از انصاف
به سیم قلب نگیرند ماه کنعان را
۸بر آن گروه حلال است دعوی همت
که چین جبهه شمارند مد احسان را
۹کباب حسن گلوسوز تشنگی گردم!
که سرد بر دل من کرد آب حیوان را
۱۰جدا نمی شود از هم، دو دل یکی چو شود
نمی توان ز دل ما کشید پیکان را
۱۱غلط به کاغذ ابری کنند دیده وران
فشرد بس که فلک ابرهای احسان را
۱۲در آن سری که بود خارخار شوق، کند
چو گردباد به یک پای طی، بیابان را
۱۳ز ناقصان بصیرت بلندپروازی
سر از دریچه برون کردن است کوران را
۱۴خرید خون خود از ناز نعمت الوان
فشرد بر جگر خویش هر که دندان را
۱۵ز آه دل نگشاید که از گشاد خدنگ
دل گرفته نگردد شکفته پیکان را
۱۶سخن به مردم فهمیده عرض کن صائب
به شوره زار مکن صرف، آب حیوان را
۱۷