بود به حفظ خدا دل قوی ضعیفان را
که سهم شیر نگهبان بود نیستان را
۱وصال کعبه کسی را که در نظر باشد
به چشم جای چو مژگان دهد مغیلان را
۲ز جسم، جان گنهکار را ملالی نیست
که دلپذیر کند بیم قتل، زندان را
۳ز اشک لعلی من کی دلش به درد آید؟
لبی که خون به جگر می کند بدخشان را
۴ز خال کنج لب یار می توان دانست
که چشم هاست به دنبال، گوشه گیران را
۵در آن دیار که آن روی لاله گون باشد
به گل زند چمن آرا در گلستان را
۶فروغ روی تو چون مردمک سیه سازد
به چشم روزنه ها آفتاب تابان را
۷ز شوخی عرق شرم، سخت می ترسم
که داغدار کند سیب آن زنخدان را
۸ز گفتگوی شکربار مور، نزدیک است
که مهر لب شود انگشتری سلیمان را
۹چو گردباد به سرگشتگی علم سازد
جنون دوری من خاک این بیابان را
۱۰بود به سینه پر داغ عاشقان، مرهم
طفیلیی که کند تنگ، جای مهمان را
۱۱چو تخم سوخته دل های قانع از غیرت
کنند خون به جگر ابرهای احسان را
۱۲ز زندگی چه به کرکس رسد به جز مردار؟
چه لذت است ز عمر دراز نادان را؟
۱۳فلک ز گردش چشمت چنان گریزان شد
که از ستاره به دندان گرفت دامان را
۱۴ز بزم می دل پر خون گرفته تر گردد
که خون فسرده کند جوش بحر، مرجان را
۱۵سخن کمال پذیرد ز مستمع صائب
گهر کند صدف پاک، اشک نیسان را
۱۶