گرفت خط تو دلهای بی قراران را
غبار، جامه فتح است خاکساران را
۱ز خوان عالم بالاست رزق خاموشان
سحاب آب دهد تیغ کوهساران را
۲لب تو پرده راز مرا تنک کرده است
شراب دشمن جان است رازداران را
۳همین نه پشت من از بار دل، شکسته شده است
شکست خامی این میوه شاخساران را
۴چه طرف بست می از صحبت نمک، زنهار
مده به مجلس می راه، هوشیاران را
۵حضور دایمی از هجر دایمی بترست
ز وصل گل چه تمتع بود هزاران را؟
۶ز ماجرای خط و زلف یار دانستم
که رفته رفته خورد مور مغز ماران را
۷گران چو ابر شب جمعه است بر خاطر
وجود محتسب شهر، میگساران را
۸ازان ز داغ نهان پرده بر نمی دارم
که دست و دل نشود سرد، لاله کاران را
۹همای عالم توحید، دانه پرور نیست
ز ما دعا برسانید سبحه داران را
۱۰گرفته نیست دل صائب از گرفت حسود
محک بلند کند رتبه، خوش عیاران را
۱۱