زبان چو پسته شود سبز در دهن بی تو
گره چو نقطه شود رشته سخن بی تو
۱نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد
برون ز خانه دود شمع انجمن بی تو
۲صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاک برابر نشد که من بی تو
۳بیا و صلح ده این همدمان دیرین را
که همچو روغن و آبند جان و تن بی تو
۴تو تا برون شده ای از چمن، ز لاله و گل
هزار کاسه خون می خورد چمن بی تو
۵دگر چه طرف ز ایام می توان بستن؟
که صبح عید کند جلوه کفن بی تو
۶شود ز شیشه خالی خمار می افزون
غبار دیده فزاید ز پیرهن بی تو
۷کجا رسد به تو پیغام ناتوانی من؟
که تا رسیدن لب، خون شود سخن بی تو
۸تو رفته ای به غریبی و از پریشانی
شده است شام غریبان مرا وطن بی تو
۹تبسم تو بود باغ دلگشای چمن
چو غنچه سر به گریبان کشد چمن بی تو
۱۰به روی گرم تو ای نوبهار حسن قسم
که شد فسرده دل صائب از سخن بی تو
۱۱