چه دل گشایدم از باغ و بوستان بی تو؟
که شد ز تنگدلی غنچه گلستان بی تو
۱خبر به آینه میگیرم از نفس هر دم
به زندگی شدهام بس که بدگمان بی تو
۲ز جنبش نفسم چون جرس فغان خیزد
ز بس که در دهنم خشک شد زبان بی تو
۳چو تخم سوخته کز خاک برنمیآید
گره شده است مرا حرف در دهان بی تو
۴به پای بوس تو خواهد رسید همچو رکاب
چنین که رفته ز کف اشک را عنان بی تو
۵بیا و صلح ده این دل رمیده را با تن
که بر جناح سفر از لب است جان بی تو
۶یکی هزار کنم شور عندلیبان را
اگر روم به تماشای گلستان بی تو
۷زمین ز پاره دل، لاله زار میگردد
اگر چو غنچه گل واکنم دهان بی تو
۸چنان که لاله گرفته است داغ را به میان
گرفته داغ مرا در میان چنان بی تو
۹به طوق فاخته و سرو اگر نظر فکنم
چو تیر میجهد از حلقه کمان بی تو
۱۰گریوههاست ز گرد ملال در راهش
اگر به لب نرسد جان ناتوان بی تو
۱۱امان نمیدهدم همچو تیغ زهرآلود
اگر به سایه سروی کنم مکان بی تو
۱۲به کاروان سبکسیر اشک کوچه دهد
اگر گشاده شود چشم خونفشان بی تو
۱۳زند چه آب بر آتش شراب لعل مرا؟
کز آب خضر فتد آتشم به جان بی تو
۱۴ازان لب شکرین همچو نی مرا بنواز
که ناله است مرا مغز استخوان بی تو
۱۵بغل گشاده به شمشیر میدود چون زخم
رسیده صائب بیدل ز بس به جان بی تو
۱۶