زمین نشسته به خاک سیاه از غم تو
کبودپوش بو آسمان ز ماتم تو
۱ز اشتیاق تو خورشید داغ می سوزد
چه محو لاله و گل گشته است شبنم تو؟
۲به حرف پوچ نفس خرج می کنی، غافل
که نیست گنج دو عالم بهای یک دم تو
۳به نور عقل ز ظلمات نفس بیرون آی
مگر به عید مبدل شود محرم تو
۴در نشاط و طرب می زنی، نمی دانی
که حلقه در مرگ است قامت خم تو
۵بس است در غم دنیا گریستن، تا چند
به شوره زار شود صرف آب زمزم تو؟
۶چه جای چشم، که هر نوک خار این وادی
سزد که گریه کند خون به ابر بی نم تو
۷ترحمی به سلیمان عقل کن، تا چند
به دست دیو خورد خون خویش خاتم تو؟
۸مدار خود به نصیحت نهاده ای صائب
ترا گرفته غم عالم و مرا غم تو
۹