ز کعبه سنگ به دل می زند خلیل از تو
الف به سینه کشد بال جبرئیل از تو
۱چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته است
به داغ یأس جگرگوشه خلیل از تو
۲کیم من و چه بود قدر صید لاغر من؟
که خون خضر و مسیحا بود سبیل از تو
۳مگر به خویش دلالت کنی مرا، ورنه
شده است خشک چو سنگ نشان دلیل از تو
۴به درگه تو بزرگی نمی رسد به کسی
که سنگسار ابابیل گشت فیل از تو
۵چرا کلیم تو از شور بحر اندیشد؟
که شاهراه نجات است رود نیل از تو
۶برات سینه گرم مرا به داغ نویس
بهشت و کوثر و تسنیم و سلسبیل از تو
۷چو برگهای خزان دیده می تپد بر خاک
زبان عقل و پر و بال جبرئیل از تو
۸ترحم است بر آن ساده دل که چون صائب
کند ز حال قناعت به قال و قیل از تو
۹