بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو
کباب کرد مرا درد و داغ فرقت تو
۱ازین زیاده توقف مکن که نزدیک است
که جان من سفری گردد از اقامت تو
۲هر آنچه میرود از دیده گر ز دل برود
چرا زیاده ز دوری شود محبت تو؟
۳زم صحبت تو من از عمر کامیاب شدم
کنم چگونه فراموش، حق صحبت تو؟
۴رسیده بود به لب جان هجردیده من
گرفت دامن جان را امید رجعت تو
۵چو گریه باده گره در گلوی شیشه شده است
ز بس که هست گلوگیر درد فرقت تو
۶ز حرف سرد ملامتگران نیندیشد
سری که گرم شد از باده محبت تو
۷درازتر ز شب هجر، نامه ای باید
که خامه شرح دهد شوق بی نهایت تو
۸من آن زمان چو قلم سر ز سجده بردارم
که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو
۹چو گوی در خم چوگان حادثات افتد
سری که دور شود از رکاب دولت تو
۱۰ز حکم تیغ قضا سر نمی توان پیچید
وگرنه کیست جدایی کند ز حضرت تو
۱۱زبان ز عهده تقریر برنمی آید
اگر خموش بود صائب از شکایت تو
۱۲