کردم اگر چه هر دو جهان رونمای تو
از بی بضاعتی خجلم از لقای تو
۱آید به حال خود ز تماشای آفتاب
شد چشم هر که خیره ز نور و صفای تو
۲صد پرده است بیش ز ظلمت حجاب نور
نتوان ز شرم کرد نظر بر لقای تو
۳اشکش چو آب آینه بر جای خشک ماند
چشمی که دید در رخ حیرت فزای تو
۴از دامن تو دست ندارم به سرکشی
تا همچو زلف سرنگذارم به پای تو
۵چون روی ماه مصر ز سیلی شود کبود
گر برگ گل کنند عزیزان قبای تو
۶از دورباش ناز تو، از سرگذشتگان
جز کاکل تو نیست کسی در قفای و
۷چون برخورم ز دیدن رویت، که می شود
طبل رحیل هوش من آواز پای تو
۸بر خویشتن ببال که در قلزم وجود
همچون حباب نیست سری بی هوای تو
۹از نکهت دو روزه گل بی نیاز کرد
ما را گل همیشه بهار حنای تو
۱۰افغان که کرد دست من موشکاف را
چون شانه خشک، حیرت زلف رسای تو
۱۱انصاف نیست راندنش از آستان خویش
صائب که ساخت نقد دل و دین فدای تو
۱۲