مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو
آن کیسه ها که دوخته ام بر وفای تو
۱در جبهه ستاره من این فروغ نیست
یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟
۲طومار شکوه را نکنم طی به حرف و صوت
تا همچو زلف سرنگذارم به پای تو
۳پیمانه ای که دست تو باشد در آن میان
گر زهر قاتل است بنوشم برای تو
۴هر چند می کشد ز درازی به روی خاک
دست که می رسد به دو زلف رسای تو؟
۵آب خضر ز چشمه سوزن روان شود
آید چو در حدیث لب جانفزای تو
۶شرم تو گفتم از خط شبرنگ کم شود
یک پرده هم فزود ز خط بر حیای تو
۷بیگانه پروری چو تو در کاینات نیست
بیچاره عاشقی که شود آشنای تو
۸شادم به مرگ خود که هلاک تو می شوم
با زندگی خوشم که بمیرم برای تو
۹دایم به روی دست دعا جلوه می کنی
هرگز ندیده است کسی نقش پای تو
۱۰هرگز ز ناز اگر چه به دنبال ننگری
افتاده اند هر دو جهان در قفای تو
۱۱بسیار در لطافت دل سعی می کنی
از پرده دل است همانا قبای تو
۱۲بیگانه وار می نگری در مثال خویش
من چون کنم به این دل دیرآشنای تو؟
۱۳فارغ بود ز جلوه رنگین نوبهار
هر کس که چید گل ز خزان حنای تو
۱۴خط هم دمید و گوش نکردی به حرف من
داد مرا مگر ز تو گیرد خدای تو
۱۵گر بشنوی ازو دو سه حرفی چه می شود؟
صائب چها شنید ز مردم برای تو
۱۶