از شراب لعل تا رخسار را افروختی
هر که را بود آرزوی خام در دل سوختی
۱دخل بی اندازه را ناچار خرجی لازم است
روی دل بنما به قدر آنچه دل اندوختی
۲در دل فولاد جوهر موی آتشدیده شد
تا ز عارض خانه آیینه را افروختی
۳آن که عمرش صرف شد در دلبری آموختن
کاش دلداری هم از ما اندکی آموختی
۴بی پر و بالی پر و بالی است در راه طلب
می شود روشن چراغت چون نفس را سوختی
۵قسمت خاک است هر دخلی که بیش از خرج شد
من گرفتم همچو قارون گنجها اندوختی
۶یک دل سنگین نگردید از دم گرم تو نرم
در سخن هر چند صائب بیش خود را سوختی
۷