ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانهای
از خرابات تو مهر گرمرو پیمانهای
۱از جلالت برق عالمسوز در هر خرمنی
وز جمالت آفتابی فرش در هر خانهای
۲با که گویم، ور بگویم هم که باور میکند
کاین صدفها پر شده است از گوهر یکدانهای؟
۳دل چو بردی از کفم ای زلف دست از جان بدار
این مثل نشنیدهای کز خانهای دیوانهای؟
۴آسمان نیلگون یک مشت خاکستر بود
گر به قدر همت خود رنگ ریزم خانهای
۵میکند چشم سیاهش سرمهسایی، ورنه هست
نغمه منصوریی در هر لب پیمانهای
۶آسمانها در شکست ما چه یکدل گشتهاند
کشتی نه آسیا افتاده چپ با دانهای
۷در سر این غافلان طول امل دانی که چیست؟
آشیان کرده است ماری در کبوترخانهای
۸صائب آزاده را مگذار در قید جهان
چند در زنجیر باشد عاشق دیوانهای؟
۹