عقل و هوش و دین نگردد جمع با دیوانگی
خانه پردازست چون سیل فنا دیوانگی
۱ابر را خورشید تابان زود می پاشد ز هم
کی شود پوشیده در زیر قبا دیوانگی؟
۲چون قلم برداشته است از مردم دیوانه حق؟
از ازل گر نیست ترخان خدا دیوانگی
۳هر سرایی را به معماری حوالت کرده اند
خانه زنجیر را دارد بپا دیوانگی
۴نیست از یکسر اگر جوش گل و جوش جنون
چون بهاران می کند نشو و نما دیوانگی؟
۵در تلاش بستر نرم است عقل شیشه دل
می کند از سنگ طفلان متکا دیوانگی
۶چون درآرم پای در دامن، که بیرون می کشد
هر نفس از خانه ام چون کهربا دیوانگی
۷داغ دارد صحبت برق و گیاه خشک را
صحبت گرمی که ما داریم با دیوانگی
۸روشناس عالمی گرداندش چون آفتاب
هر که را چون سایه افتد در قفا دیوانگی
۹صیقلی دارد درین غمخانه هر آیینه ای
می دهد آیینه دل را جلا دیوانگی
۱۰پیش چشم ساده لوحان پنجه شیرست نقش
کی نهد پهلو به روی بوریا دیوانگی؟
۱۱ذوق مستی اولی دارد ولی بی آخرست
خوش بود از ابتدا تا انتها دیوانگی
۱۲صحبت خاصی است با هر ذره ای خورشید را
شورشی دارد به هر مغزی جدا دیوانگی
۱۳بی دماغان را دماغ گفتگوی عقل نیست
چاره این هرزه گو مستی است یا دیوانگی
۱۴رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست
ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی
۱۵عقل طرح آشنایی با جهان می افکند
آشنا را می کند ناآشنا دیوانگی
۱۶روی ننماید به هر ناشسته رویی همچو عقل
سینه ای چون صبح خواهد رونما دیوانگی
۱۷زور غیرت می گشاید بندبندم را ز هم
می گشاید هر کجا بند قبا دیوانگی
۱۸بی رگ سودا دماغی نیست در ملک وجود
با جهان عام است چون لطف خدا دیوانگی
۱۹صورت آرایی نگردد جمع با عشق غیور
راه بسیارست از فرهاد تا دیوانگی
۲۰این جواب مصرع اوجی که وقتی گفته بود
پادشاهی عالم طفلی است یا دیوانگی
۲۱