سر فرو نارد به گردون اختر دیوانگی
گرد خاکستر نگیرد اخگر دیوانگی
۱می زند پر در فضای لامکان با آن که هست
زیر سنگ کودکان بال و پر دیوانگی
۲می شمارد در شمار داغهای خامسوز
آفتاب روز محشر را سر دیوانگی
۳سهل باشد کوهکن گر سر به جای پا گذاشت
کوه را از پا درآرد ساغر دیوانگی
۴کاش تیغش از نیام خاک می آمد برون
تا به مجنون می نمودم جوهر دیوانگی
۵هست تا سنگ ملامت برقرار خویشتن
پشت خود بر کوه دارد لشکر دیوانگی
۶بحر عقل است آن که هر موجی به زنجیرش کند
نیست لنگر گیر بحر اخضر دیوانگی
۷سینه بر دریای آتش می زنم همچون سپند
تا به مغزم خورد بوی مجمر دیوانگی
۸در دیار ساده لوحان نقش بار خاطرست
محو سازد سکه را از خود زر دیوانگی
۹چرخ را در نیم جولان زیر پا می آورد
سنگ طفلان گر نگردد لنگر دیوانگی
۱۰بستر بیمار عقل از یک عرق گردد خنک
تا قیامت گرم باشد بستر دیوانگی
۱۱هر که خود را فرد باطل کرد در دیوان عقل
همچو صائب می شود سردفتر دیوانگی
۱۲