شب که مغزم را به جوش آورد شور بلبلی
بود دامان دگر بر آتش من هر گلی
۱چشم عبرت بین نداری، ورنه هر شاخ گلی
محضر آمادای باشد به خون بلبلی
۲نیست بی خون جگر در گلشن عالم گلی
هست هر شاخ گلی محضر به خون بلبلی
۳یادم آمد طره مشکین آن رعناغزال
هر کجا بر شاخ گل پیچیده دیدم سنبلی
۴نیست ممکن خنده بر روز سیاه من کند
در قفای هر که افتاده است مشکین کاکلی
۵زینهار از لاله رخساران به دیدن صلح کن
کز نچیدن می توان یک عمر گل چید از گلی
۶قامت خم گشته می گفتم حصار من شود
شد گذار کاروان درد و محنت را پلی
۷دست و دامان تهی رفتم برون صائب ز باغ
بس که مغزم را به جوش آورد شور بلبلی
۸