تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی
تا نگرید، آب در گوهر ندارد آدمی
۱تا نپیچد سر ز دنیا، سرندارد آدمی
تا نریزد برگ از خود، بر ندارد آدمی
۲تا نگردد استخوانش توتیا از بار درد
جان روشن، دیده انور ندارد آدمی
۳تا نبندد راه خواهش بر خود از سد رمق
در نظرها، شان اسکندر ندارد آدمی
۴تا نگردد در طریق پاکبازی یک جهت
راه بیرون شد ازین ششدر ندارد آدمی
۵تا ز آه سرد و اشک گرم باشد بی نصیب
سایه طوبی، لب کوثر ندارد آدمی
۶تا نیفشاند غبار جسم از دامان روح
باده بی درد در ساغر ندارد آدمی
۷تا به عیب خود نپردازد ز عیب دیگران
حاصلی از دیده انور ندارد آدمی
۸روزیش هر چند بی اندیشه می آید ز غیب
غیر ازین اندیشه دیگر ندارد آدمی
۹جز وبال و حسرت و افسوس، هنگام رحیل
بهره ای از جمع سیم و زر ندارد آدمی
۱۰خط باطل می توان بر عالم از سودا کشید
بی جنون مغز خرد در سر ندارد آدمی
۱۱کی ربایندش ز دست هم عزیزان جهان؟
پشت خود چون سکه تا بر زر ندارد آدمی
۱۲عمر جاویدست مدی کوته از احسان او
یادگاری از سخن بهتر ندارد آدمی
۱۳بی سر پرشور، تن دیگ ز جوش افتاده ای است
بی دل بی تاب، بال و پر ندارد آدمی
۱۴می شود تیغ حوادث زین سپر دندانه دار
بی کلاه فقر بر تن سر ندارد آدمی
۱۵عیسی از راه تجرد بر سرآمد چرخ را
پایه ای از فقر بالاتر ندارد آدمی
۱۶چون نمکدانی است صائب کز نمک خالی بود
شورشی از عشق اگر در سر ندارد آدمی
۱۷