گر به کار خویشتن چون شمع بینا بودمی
زیر تیغ محفل آرا پای بر جا بودمی
۱اختیاری نیست سیر من ز دریا چون گهر
گر به دست من بدی در قعر دریا بودمی
۲باده تلخ مرا می بود اگر حب وطن
کی چنین آسوده در زندان مینا بودمی؟
۳سوختم در قید هستی، کاش در زندان خاک
این که در بند خودم در بند اعدا بودمی
۴صاف اگر می بود با این خوشگواری خون من
رزق آن لبهای میگون همچو صهبا بودمی
۵گر نمی شد دام راهم رشته طول امل
همچو سوزن در گریبان مسیحا بودمی
۶گر نمی زد راه مجنون مرا تدبیر عقل
با غزالان همسفر در کوه و صحرا بودمی
۷محو می کردم اگر از دل غبار جسم را
کی چنین در آب و در آیینه پیدا بودمی؟
۸بی سر و پایی فلک را حلقه آن در نمود
کاش من هم همچو گردون بی سر و پا بودمی
۹رفته ام بیرون ز خویش و در حجابم همچنان
نیستم باری چو اینجا کاش آنجا بودمی
۱۰روز نمی گرداند صائب از من آن آیینه رو
از صفای دل اگر آیینه سیما بودمی
۱۱