جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی
یوسف از چه برنمی آید ز بی پیراهنی
۱صبر چون بادام کن بر خشک مغزی های پوست
جنگ دارد با زبان چرب نان روغنی
۲گوشه چشمی ز غمخواران چو نبود غم بلاست
اژدهایی می شود هر خار در بی سوزنی
۳بی دهانی تیره دارد مشرب عیش مرا
دود پیچیده است در این خانه از بی روزنی
۴رونگردانند از شمشیر صاحب جوهران
می کند موج خطر بر پشت دریا جوشنی
۵از حنا بستن نگردد پای رفتارش گران
هر که چون برگ خزان شد از گلستان رفتنی
۶آدمی را چشم عبرت بین اگر باشد بس است
آنچه آمد بر سر ابلیس از ما و منی
۷عشق اگر داری جهان گو سر به سر زنجیر باش
صاحب سوهان نیندیشد ز بند آهنی
۸از سیه کاران حدیث تو به جرم دیگرست
جامه خود را همان بهتر نشوید گلخنی
۹اشک را در دیده روشندلان آرام نیست
ذره می رقصد در آن روزن که باشد روشنی
۱۰همت پیران گشاید کارهای سخت را
رخنه در خارا کند تیر کمان صد منی
۱۱بی لباسی دارد از زخم زبان ایمن مرا
فارغم از داروگیر خار از بی دامنی
۱۲برنمی دارم نظر از پشت پای خویشتن
بس که دیدم صائب از نادیدگان نادیدنی
۱۳