ای ز رویت برق عالمسوز در هر خرمنی
وز نسیم جلوه ات هر آتشی را دامنی
۱ای ز رویت در کف هر خار نبض گلشنی
هر گلی را در ته دامن چراغ روشنی
۲از رخ اخترفشانت کهکشان هر کوچه ای
وز خم ابروی تو پر ماه نو هر برزنی
۳هر حبابی را درین دریا ز حسن بیحدت
خلوتی با ماه کنعان در ته پیراهنی
۴هر سپندی را ز یاد روی آتشناک تو
چون خلیل الله در آتش حضور گلشنی
۵ابر احسان تو آتش را گلستان کرده است
در بهشت افتاده هر دیوانه ای در گلخنی
۶از فروغ آفتاب لامکان جولان تو
حلقه ذکری است گرم از ذره در هر روزنی
۷وحشی دامان صحرای تو هر سرگشته ای
ماهی دریای بی رنگ تو هر سیمین تنی
۸سوزنی دارد ز مژگانت جدا هر رشته ای
رشته ای دارد جدا از طره ات هر سوزنی
۹پرتو یکتائیت افتاده بر دیوار و در
آفتابی سربرآورده است از هر روزنی
۱۰ز اشتیاق برق تیغت می کشد در هر بهار
هر سر خاری درین صحرا چو آهو گردنی
۱۱جلوه در پیراهن بی جرم یوسف می کند
بر لب دریای غفران تو هر تردامنی
۱۲جای حیرت نیست اگر کاغذ ید بیضا شود
کلک صائب زین غزل گردید نخل ایمنی
۱۳