آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا
در زندگی به تنگی قبرست مبتلا
۱هر چند آب شد دل من بی شعور نیست
بیگانه را تمیز کند بحر از آشنا
۲پاکان ستم ز دور فلک بیشتر کشند
گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا
۳جست آب را سکندر و شد خضر کامیاب
روزی به قسمت است نه کوشش درین سرا
۴داغم که خار خار طلب آفتاب را
چندان امان نداد که خاری کشد ز پا
۵رسم است قد شاخ ز حاصل دو تا شود
گردید قامت تو ز بی حاصلی دوتا
۶در پرده سیاهی فقرست نور فیض
آب حیات در دل شب می زند صلا
۷کوه غمی که در دل من پا فشرده است
صائب شود ز سایه او نیلگون، سما
۸