آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟
کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا
۱رنگین شود ز باده گلرنگ، بی طلب
دستی که چون سبو نشد از زیر سر جدا
۲تا همچو لاله چشم گشودم درین چمن
هرگز نبود داغ مرا از جگر جدا
۳از دل نشد به آب شدن محو، نقش یار
این سکه از گداز نگردد ز زر جدا
۴بحر از گهر غبار یتیمی نمی برد
ما و تراکه می کند از یکدگر جدا؟
۵در قید تن ز خامی خود مانده است دل
بی پختگی ز شاخ نگردد ثمر جدا
۶فرهاد پا به کوه گذارد ز دیدنش
کوهی که گشته است ترا از کمر جدا
۷نتوان گرفت خرده ز ممسک به روی سخت
گردد ز سنگ اگرچه به آهن شرر جدا
۸نتوان ترا جدا ز پدر کرد، ورنه ما
از شیر کرده ایم مکرر شکر جدا
۹رنگی ندارم از لب لعل تو، گرچه من
کردم به زور جاذبه آب از گهر جدا
۱۰آتش کند تمیز ز هم نقد و قلب را
اخلاق خوب و زشت شود در سفر جدا
۱۱در پرده حجاب بود از وصال شمع
پروانه تا نمی شود از بال و پر جدا
۱۲صائب ز تیغ مرگ نلرزد به خویشتن
آزاده ای که گشت ز خود پیشتر جدا
۱۳