می می کند خیال تنک ظرف آب را
ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را
۱دل می تپد به خون ز تمنای خویشتن
بر سیخ می کشد رگ خامی کباب را
۲مجنون کمند طره لیلی کند خیال
بر روی دشت، جلوه موج سراب را
۳دلمرده ای که سر به گریبان خواب برد
کافور ساخت یاسمن ماهتاب را
۴عشق است ترجمان نفس های سوخته
آتش کند ترنم مرغ کباب را
۵عنبر به رخ فکنده نقاب از بهار خویش
تا دیده است آن خط چون مشک ناب را
۶زنار چشم از رگ خواب است، زینهار
مژگان صفت به چشم مده جای، خواب را
۷تن ده به بخت شور که خوابانده است چرخ
از صبح در نمک جگر آفتاب را
۸از پختگی است عاشق اگر گریه کم کند
خونابه است شاهد خامی کباب را
۹ای گل که موج خنده ات از سر گذشته است
آماده باش گریه تلخ گلاب را
۱۰من چون نفس کشم، که فراموش می کند
بر آتش عذار تو مو پیچ و تاب را
۱۱در بزم قرب، پاس نفس داشتن بلاست
زان دور عمر زود سرآید حباب را
۱۲صائب چها به چشم تماشاییان کند
رویی که ساخت صبح قیامت نقاب را
۱۳