بلبل نمی شود به قفس از چمن جدا
فانوس، شمع را نکند ز انجمن جدا
۱حیرت مباد پرده بینایی کسی!
کز یوسفیم در ته یک پیرهن جدا
۲هشدار کز خراش دل سنگ خاره شد
آخر به تیغ کوه، سر کوهکن جدا
۳از دورباش سینه گرم ایستاده است
فانوس وار از تن من پیرهن جدا
۴گر پی برد به چاشنی آن دهن نفس
مشکل به حرف و صوت شود زان دهن جدا
۵چون خامه در محبت هم بس که یکدلند
از هم نمی کند دو لبش را سخن جدا
۶صائب ز من مپرس حضور وطن که کرد
اندیشه غریب، مرا از وطن جدا
۷