چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا
خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا
۱شب کار من گداختن و روز مردن است
تا همچو موم گشته ام از انگبین جدا
۲چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویش
چون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا
۳پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریم
ما را ز یکدگر نکند آستین جدا
۴هر جا کنند نقل، شود نقل انجمن
حرفی که شد ازان دو لب شکرین جدا
۵چون پرده های دیده یعقوب شد سفید
تا شد صدف ز صحبت در ثمین جدا
۶گریند خون به روز من و روزگار من
جان حزین جدا، دل اندوهگین جدا
۷دامان سایلان، سپر برق آفت است
از هیچ خرمنی نشود خوشه چین جدا!
۸چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موم
از روی نرم، نقش کند از نگین جدا
۹صائب در آفتاب جهانتاب محو شد
هر شبنمی که شد ز گل و یاسمین جدا
۱۰