تا کی ز کف عنان توکل رها کنی؟
از نقش پای راهروان رهنما کنی
۱چون حلقه، دیده نگران شو تمام عمر
شاید به روی خود در توفیق وا کنی
۲جز نقش یوسفی نبود در بساط صبر
تو جهد کن که آینه را (با صفا کنی)
۳اطعام، رزق روح و طعام است (رزق تن)
تا کی ز رزق روح به تن اکتفا کنی؟
۴دست خود از نگار علایق بشوی پاک
تا صد گره گشاده به دست دعا کنی
۵در نامرادی این همه بیداد می کنی
گر چرخ بر مراد تو گردد چها کنی؟
۶آشفتگی ز مغز ( نمی رود)
دستار نیست (این که ز سر زود وا کنی)
۷قالب تهی ز خویش ( )
چون بهله دست (در کمر مدعا کنی)
۸تنگ شکر ( )
گر خوابگاه (خویشتن از بوریا کنی)
۹تا کی دهان خویش ( )
چند اکتفا ( )
۱۰) در خانه، کور (
) عصا کنی (
۱۱از خودسری و بی بصری، چند چون حباب
صائب ز بحر خانه خود را جدا کنی؟
۱۲