کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی
آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی
۱دریا به سوز سینه عاشق چه می کند؟
خورشید سیر چشم نگردد به شبنمی
۲بی حاصلی که زنده نباشد دلش به عشق
در چشم اهل دید بود نخل ماتمی
۳همسایه وجود نباشد اگر عدم
چون ملک نیستی نتوان یافت عالمی
۴چون ماه روزه گرچه به لب مهر داشتم
سررشته حساب مرا داشت عالمی
۵گیرم که آب شد دلم از شرم معصیت
دامان باغ را نکند پاک شبنمی
۶حیف است صرف خنده بی عاقبت کند
آن را که همچو صبح ز عالم بود دمی
۷گر نیست بر مراد تو دنیا مشو ملول
برپای گو مباش ترا بند محکمی
۸عیسی به آسمان چهارم نمی گریخت
می داشت زیر چرخ گر امید همدمی
۹مه را برون نیاورد از بوته گداز
دارد اگرچه زیر نگین مهر، عالمی
۱۰صائب چو راز عشق غریب اوفتاده ایم
ما را بس است از همه آفاق محرمی
۱۱