صائب ز طول بیش بود عرض راه تو
از مستی این چنین که به هر سوی مایلی
۱از درد و داغ عشق بود شور هر دلی
بی روی آتشین نشود گرم محفلی
۲در عین ناز، نرگس خود را ندیده ای
از ترکتاز لشکر بیداد غافلی
۳برقی کز اوست سینه ابر بهار چاک
نسبت به شوخی تو بود پای در گلی
۴در دیده نظارگیان ماهپاره ای است
از آفتاب حسن تو هر پاره دلی
۵زان آتشی که از رخ لیلی بلند شد
هر برگ لاله ای است درین دشت محملی
۶هر حلقه را ز روی تو نعلی در آتش است
در دور خط به بردن دل بس که مایلی
۷هر چند روی دل ز تو هرگز ندیده ایم
بر هر طرف که روی کنم در مقابلی
۸افتادگی گزین که ره دور عشق را
غیر از فتادگی نتوان یافت منزلی
۹از دل اگر غبار تعلق فشانده ای
آزاده ای، اگر چه اسیر سلاسلی
۱۰گر تشنه وصال محیط است آب تو
در جویبار جسم به آن بحر واصلی
۱۱سیلاب می برد خس و خاشاک را به بحر
دامان عشق گیر اگر زان که کاهلی
۱۲گوهر اگر به گرد یتیمی نمی رسید
زین بحر بیکنار نمی یافت ساحلی
۱۳خورشید بدر کرد مه ناتمام را
با ناقصان بساز اگر زان که کاملی
۱۴زان می پرد به نقش و نگار جهان دلت
کز نقشبند عالم ایجاد غافلی
۱۵در چشم اعتبار نمک سودن است و بس
در شوره زار عالم اگر هست حاصلی
۱۶