آن را که نیست ذوق وصال شکستگی
در دل خلد چو شیشه خیال شکستگی
۱ماه از شکستگی به تمامی رسیده است
غافل مشو ز حسن مآل شکستگی
۲در محشرست یک سر و گردن بلندتر
باشد سری که در ته بال شکستگی
۳با نقص خوش برآی که چون ماه شد تمام
لرزد به خود ز بیم زوال شکستگی
۴چون شیشه می خلد به دلم می ز جام زر
تا آب خورده ام ز سفال شکستگی
۵شادم به دلشکستگی خود که راه نیست
عین الکمالی را به کمال شکستگی
۶صد چشم همچو سلسله زلفم آرزوست
تا سیر بنگرم به جمال شکستگی
۷از سرکشی است روزی اشجار زخم سنگ
از سنگ ایمن است نهال شکستگی
۸از کودکان شکسته مجنون شود درست
سنگ است مومیایی بال شکستگی
۹ظلم است در سفال می لعل ریختن
خون دل است رزق حلال شکستگی
۱۰زان طرح می دهم به خزان روی خود که هست
پرواز من چو رنگ به بال شکستگی
۱۱افغان که شیشه دل نازک خیال من
گردید توتیا ز خیال شکستگی
۱۲در عرض یک دو هفته چو ماهش کند تمام
ناخن زند به دل چو هلال شکستگی
۱۳صائب شکسته شو که کند زلف پرشکن
تسخیر ملک دل به خصال شکستگی
۱۴