تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟
چون گردباد، بادیه پیما شود کسی
۱می بایدش هزار قدح خون به سر کشید
تا در مذاق خلق گوارا شود کسی
۲اوضاع زشت مردم عالم ندیدنی است
امروز صرفه نیست که بینا شود کسی
۳روشندلی که لذت تجرید یافته است
بیرون رود ز خویش چو پیدا شود کسی
۴تا می توان ز آبله دست رزق خورد
بهر چه خوشه چین ثریا شود کسی؟
۵آنجاست آدمی که دلش آرمیده است
هر لحظه ای اگر چه به صد جا شود کسی
۶حرف مقام قافله بارست بر دلش
چون پیشتر ز کوچ مهیا شود کسی
۷چون در حباب، موج پر و بال وا کند؟
در تنگنای چرخ چسان وا شود کسی؟
۸در چشم این سیاه دلان صبح کاذب است
در روشنی اگر ید بیضا شود کسی
۹تا می توان ز لذت دیدار محو شد
بیخود چرا ز نشائه صهبا شود کسی؟
۱۰تا ممکن است زیستن از خلق بی نیاز
راضی چرا به ننگ تمنا شود کسی؟
۱۱تا سر توان نهاد به زانوی خود، چرا
منت پذیر بالش خارا شود کسی؟
۱۲می بایدش به خون جگر خورد غوطه ها
تا از غبار جسم مصفا شود کسی؟
۱۳مژگان هنوز داد تماشا نداده است
آن فرصت از کجاست که بینا شود کسی
۱۴یک اهل درد نیست به درد سخن رسد
خونش به گردن است که گویا شود کسی
۱۵صائب بس است فکر خط و خال گلرخان
تا کی سیاه خیمه سودا شود کسی؟
۱۶