دایم شکفته است دل داغدار ما
موقوف وقت نیست چو عنبر بهار ما
۱فارغ ز کعبه ایم و ز بتخانه بی نیاز
خاک مراد ماست دل خاکسار ما
۲آتش به پرده سوزی اسرار عشق نیست
رحم است بر دلی که شود رازدار ما
۳صد پیرهن ز دامن صبح است پاکتر
دامان گل ز شبنم شب زنده دار ما
۴خوش داشتیم وقت حریفان بزم را
چون می، گذشت اگر چه به تلخی مدار ما
۵شد پاره ای ز تن، دل ما از فسردگی
خامی به رنگ برگ برآورد بار ما
۶در روزگار ما دل بی درد و داغ نیست
در سنگ همچو سوخته گیرد شرار ما
۷از صدق، هر دو دست به دامان شب زدیم
تا همچو صبح، تنگ شکر شد کنار ما
۸گوهر حریف گرد یتیمی نمی شود
نتوان فشاند دامن ناز از غبار ما
۹صائب چو خضر روی خزان فنا ندید
شد سبز هر که از سخن آبدار ما
۱۰