با اختیار حق چه بود اختیار ما؟
با نور آفتاب چه باشد شرار ما؟
۱ای روشنان عالم بالا مدد کنید
شاید ز قید سنگ برآید شرار ما
۲از رنگ و بوی عاریه دامن کشیده ایم
چون عنبرست از نفس خود بهار ما
۳در تنگنای کوزه چه لازم بسر بریم؟
دریا به خاک می تپد از انتظار ما
۴چندین هزار خانه دل می رسد به آب
تا از میان گرد برآید سوار ما
۵در وصل و هجر کار دل ما تپیدن است
دایم به یک قرار بود بی قرار ما
۶دام و قفس نماند درین طرفه صیدگاه
تا آرمیده شد دل وحشت شعار ما
۷عاقل به پای خویش به زندان نمی رود
ای جسم، روز حشر مکش انتظار ما
۸در ملک بی زوال رضا انقلاب نیست
صائب یکی است فصل خزان و بهار ما
۹این آن غزل که مولوی روم گفته است
آمد بهار خرم و نامد بهار ما
۱۰