منگر به چشم کم به دل داغدار ما
فانوس شمع طور بود لاله زار ما
۱آید اگر چه قطره ما خرد در نظر
آن بحر بیکنار بود در کنار ما
۲هر چند همچو آبله در ظاهریم خشک
در پرده دل است گره، نوبهار ما
۳آب گهر به خشک لبان می کند سبیل
دریا ترست از مژه اشکبار ما
۴در قلزمی که آب گهر را قرار نیست
ساکن شود چگونه دل بی قرار ما؟
۵شق می کند ز شوق، گریبان سنگ را
در جستجوی سوخته جانان شرار ما
۶چندین هزار خانه زین می شود تهی
چون پای در رکاب نهد شهسوار ما
۷از اعتبار اگر دگران معتبر شوند
در ترک اعتیاد بود اعتبار ما
۸تمکین ماست مهر لب خصم هرزه نال
سیلاب را خموش کند کوهسار ما
۹نقصی به ما نمی رسد از بوته گداز
داغ است آتش از زر کامل عیار ما
۱۰چون سایه هما که فتادن عروج اوست
ز افتادگی زیاده شود اعتبار ما
۱۱چون لاله ایم اگر چه جگرگوشه بهار
باشد به نان سوخته خود مدار ما
۱۲ما را توقع صله صائب ز خلق نیست
کز ذوق کار خویش بود مزد کار ما
۱۳