آمیخته است مستی ما با خمار ما
یکدست چون حناست خزان و بهار ما
۱افغان که نیست سوخته ای در بساط خاک
کز قید سنگ خاره برآرد شراب ما
۲جز دیده سفید درین تیره خاکدان
صبحی دگر نداشت شب انتظار ما
۳شد توتیا و آب ز چشمی روان نکرد
در سنگلاخ دهر دل شیشه بار ما
۴ز آزادگی چو سرو درین بوستانسرا
ایمن ز برگریز بود نوبهار ما
۵ما را ز بخت سبز چه حاصل، که از بهار
داغ است قسمت جگر لاله زار ما
۶مهد صدف سفینه طوفان رسیده ای است
از آبداری گهر شاهوار ما
۷از وحشت است طاقت ما بی قرارتر
با ابر همرکاب بود کوهسار ما
۸رنگی ز گوهر تو نداریم، گرچه هست
دلچسب تر ز گرد یتیمی غبار ما
۹کثرت حجاب دیده حق بین ما شده است
در گرد لشکرست نهان شهسوار ما
۱۰صائب ز قحط جوهریان در بساط خاک
شد آب سبز در گهر شاهوار ما
۱۱