ای ز تو شور در جگر کلک شکر نوای را
رشته آه در گره فکر گرهگشای را
۱سرو ریاض مغفرت آه ندامت است و بس
تا به که مرحمت کند عشق تو این لوای را
۲تا نکند سعادتش مست غرور، قسمتت
مالش از استخوان دهد مغز سر همای را
۳داغ محبت است و بس خانه فروز جان و دل
نیست ز روزن دگر روشنی این سرای را
۴باده عقل سوز را داروی بیهشی مزن
نیست به سرمه حاجت آن چشم جنون فزای را
۵محمل لیلیی کز او ناله من بلند شد
راه به خود نمی دهد زمزمه درای را
۶آن شکرین لبی که من ناله ازو چو نی کنم
غوطه به زهر می دهد طوطی خوش نوای را
۷صبح قیامتش بود پرده خواب در نظر
هر که به خواب بیند آن نرگس فتنه زای را
۸سوخت بساط هستیم ریخت بنای طاقتم
چند پر از نفس دهم آه شکسته پای را؟
۹خانه سست جسم را کوه غم است پشتبان
راه به خویشتن مده باده غم زدای را
۱۰روح شکسته بال را تا پر و بال می شود
رخنه ملک دل مکن خنده دلگشای را
۱۱صائب آتشین زبان چون سر حرف وا کند
نغمه به لب گره شود بلبل خوش نوای را
۱۲