دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب
خویشتن را می کند گردآوری گوهر در آب
۱عاشق حیران همان در وصل گرم جستجوست
ماهیان از شوق آب آرند بیرون پر در آب
۲زنگ کلفت از دل من باده نتوانست برد
کی رود گرد یتیمی از رخ گوهر در آب
۳از سخنور حرف نتوانند دمسردان کشید
عطر خود را می کند گردآوری عنبر در آب
۴رعشه من بیشتر گردید از رطل گران
بادبان کشتی من می شود لنگر در آب
۵می توان دل را مصفا کرد با تردامنی
گر کند آیینه را بی زنگ، روشنگر در آب
۶چون حباب آن کس که ترک سر به آسانی کند
می کند ادراک هر دم عالم دیگر در آب
۷عالم بالا شود درماندگان را رهنما
برندارد از کواکب چشم خود رهبر در آب
۸معنی نازک نماید جلوه در دلهای صاف
می توان دیدن هلال عید را بهتر در آب
۹سوز دل را گریه نتواند بر آتش آب زد
این شرر چون دیده ماهی بود انور در آب
۱۰در غریبی می شود دلهای سنگین دیده ور
نیست ممکن چشم بینش وا کند گوهر در آب
۱۱کامیاب از باده نتوان شد به جام تنگ ظرف
می شود سیراب هر کس می گذارد سر در آب
۱۲ترک جود اضطراری کن کز اهل جود نیست
گر ز بیم غرق ریزد مال، سوداگر در آب
۱۳دیده تر می برد از روی خوبان فیض بیش
می کند خورشید تابان جلوه دیگر در آب
۱۴تا نگرید دیده عاشق نمی گیرد قرار
هست ماهی را مهیا بالش و بستر در آب
۱۵از گرانسنگی صدف آسوده از طوفان بود
کف ز بی مغزی بود دایم سبک لنگر در آب
۱۶یکقلم حل شد مرا هر عقده مشکل که بود
تا ز فیض ساده لوحی ریختم دفتر در آب
۱۷می کند دلهای روشن را می احمر سیاه
دست می شوید ز جان، افتاد چون اخگر در آب
۱۸گر شود زیر و زبر از سیل صائب خانه اش
بی بصیرت همچنان گیرد گل دیگر در آب
۱۹