سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب
این شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب
۱نیست امید رهایی زین سپهر آبگون
حلقه دام است اگر پیدا شود روزن در آب
۲چون حباب از سر دهد سامان کلاه خویش را
هرکه را باشد هوای محو گردیدن در آب
۳بر کف دریا بود موج خطر باد مراد
بر سبکباران بود آسان سفر کردن در آب
۴از شتاب عمر بی شیرازه شد اجزای جسم
چون تواند جمع کردن خویش را روغن در آب؟
۵در تجرد رشته واری بند دست و پا شود
بر شناور کوه آهن می شود، سوزن در آب
۶از ملامت می پرستان ترک مستی کی کنند؟
نیست طوفان ماهیان را مانع از خفتن در آب
۷تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را
نیست ماهی را حیاتی بهتر از مردن در آب
۸کوته اندیشی است پیش پای طوفان همچو موج
هر نفس بر خود بساط تازه ای چیدن در آب
۹نیست پروای علایق واصلان عشق را
خار نتواند گرفتن موج را دامن در آب
۱۰کی شود با یکدگر مژگان عاشق آشنا؟
نیست نبض موج را امکان آسودن در آب
۱۱چهره مه داغدار از منت خورشید شد
چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن در آب
۱۲در سر مستی ز لب مهر خموشی برمدار
می دهد بر باد جان را دم برآوردن در آب
۱۳کوشش جان برنیاید با گرانی های جسم
آب در آهن گران سیرست، چون آهن در آب
۱۴مردی از دریا گلیم خود برون آوردن است
ورنه آسان است چون اطفال افتادن در آب
۱۵صائب از بار گرانجانی سبک کن خویش را
تا توانی همچو کف سجاده افکندن در آب
۱۶