بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب
تشنه ابرست و جویای نقاب است آفتاب
۱چون چراغ روز می میرد برای خامشی
بس کز آن رخسار روشن در حجاب است آفتاب
۲بود اگر سر دفتر مه طلعتان زین پیشتر
در زمان حسن او کی در حساب است آفتاب
۳از شفق هر صبح چون رخسار می شوید به خون؟
گرنه از رخسار او داغ و کباب است آفتاب
۴من دهم چون دیده خود آب از نظاره اش؟
کز تماشای رخش چشم پر آب است آفتاب
۵برنیارد جرعه ای دریاکشان را از خمار
تشنه دیدار را موج سراب است آفتاب
۶از فتادن خویش را نتواند از مستی گرفت
از کدامین می چنین مست و خراب است آفتاب
۷چون شود از مشرق زین طالع آن رشک قمر
بیشتر از ماه نو پا در رکاب است آفتاب
۸دور باشی نیست حاجت، روی آتشناک را
بی نیاز از ابر و فارغ از نقاب است آفتاب
۹تا تو از خلوت صبوحی کرده بیرون آمدی
چون چراغ صبحدم در اضطراب است آفتاب
۱۰مه ز نور عاریت، گه لاغر و گه فربه است
ایمن از تشویش و فارغ ز انقلاب است آفتاب
۱۱روی گرم از دیده شبنم نمی دارد دریغ
گرچه از گردنکشی گردون جناب است آفتاب
۱۲نعل ماه نو در آتش ز اشتیاق روی کیست؟
در تمنای که سر گرم شتاب است آفتاب
۱۳ریزش اهل کرم در پرده صائب خوشترست
بیشتر فصل بهاران در سحاب است آفتاب
۱۴