گرچه ذراتند یکسر میهمان آفتاب
کم نگردد ذره ای نعمت ز خوان آفتاب
۱در خرابات محبت شیشه بی ظرف نیست
ذره ای بر سر کشد رطل گران آفتاب
۲دخل و خرج خویش را چون مه برابر هر که کرد
کم نگردد روزیش هرگز ز خوان آفتاب
۳پرده دلها حریف حسن عالمسوز نیست
ابر یک ساعت بود آیینه دان آفتاب
۴روزی روشندلان را چشم زخمی لازم است
نیست بی خون شفق یک روز نان آفتاب
۵نور رخسار جهانگیر تو گر پهلو دهد
می تواند ماه نو شد میزبان آفتاب
۶دل منور کن گرت تسخیر عالم آرزوست
کز دل روشن بود حکم روان آفتاب
۷پرده داری حسن عالمسوز را در کار نیست
کز فروغ خویش باشد دیده بان آفتاب
۸خاک شد یک دانه یاقوت از لب رنگین تو
این چنین لعلی ندارد دودمان آفتاب
۹عاشقان پاکدامن پرده دار آفتند
صائب از صبح است حسن جاودان آفتاب
۱۰