اوست روشندل که با چندین زبان چون آفتاب
باشدش مهر خموشی بر دهان چون آفتاب
۱می تواند شهپر توفیق شد ذرات را
هر که گردد در طلب آتش عنان چون آفتاب
۲خوبی پا در رکاب مه ندارد اعتبار
ای خوش آن حسنی که باشد جاودان چون آفتاب
۳خاک را زر، سنگ را یاقوت رخشان می کند
هر که قانع شد به یک قرص از جهان چون آفتاب
۴گنج های بیکران غیب در فرمان اوست
هر که را دادند دست زرفشان چون آفتاب
۵تا دل گرم که گردد مشرق اقبال او
نور داغ عشق نبود رایگان چون آفتاب
۶از فروغ خود خجل چون شمع در مهتاب باش
گر به نور خود کنی روشن جهان چون آفتاب
۷هر که را صائب دل گرمی کرامت کرده اند
بر همه ذرات باشد مهربان چون آفتاب
۸