چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتاب
هست با رویش خجل از خودنمایی آفتاب
۱از خجالت مشرق پروین شود رخساره اش
چهره گر با او شود از بی حیایی آفتاب
۲آب را مانع ز گردیدن شود در دیده ها
داغ روی اوست در حیرت فزایی آفتاب
۳چون زر قلب، از رواج حسن روز افزون او
زردرویی می کشد از ناروایی آفتاب
۴کیست با او چهره گردد از نکورویان، که هست
پیش حسن شهری او، روستایی آفتاب
۵چهره پوشیده رویان را فروغ دیگرست
برنمی آید به خوبان سرایی آفتاب
۶کیست از زلف رسای او کند گردنکشی؟
کز کمند او نمی یابد رهایی آفتاب
۷گرمی هنگامه حسن از هواداران بود
چون کند از ذره قطع آشنایی آفتاب؟
۸کاسه دریوزه چون از ماه نو سامان دهد؟
گر ندارد نور ازان عارض گدایی آفتاب
۹می کند دلجویی ذرات، از کوچکدلی
در جهان خاک با سر در هوایی آفتاب
۱۰ناقصان را صحبت کامل عیاران کیمیاست
خاک را زر سازد از رنگ طلایی آفتاب
۱۱حسن را با خاکساران التفات دیگرست
می کند در چشم روزن توتیایی آفتاب
۱۲روزن خاکی نهادان تنگ چشم افتاده است
ورنه در احسان ندارد نارسایی آفتاب
۱۳تا به آن دست نگارین نسبتی پیدا کند
پنجه از خون شفق سازد حنایی آفتاب
۱۴گرچه در روشنگری دارد ید بیضا ز صبح
برنمی آید به شبهای جدایی آفتاب
۱۵آتشی افکند عشقت در دل خوبان که شد
کاسه دریوزه شبنم گدایی آفتاب
۱۶نیست گر دیوانه آن لیلی عالم، چرا
از رگ ابرست در زنجیرخایی آفتاب
۱۷در تلاش شهرت از نقصان بود جرم هلال
از تمامی فارغ است از خودنمایی آفتاب
۱۸نور ازان می بارد از رویش که پیش خاک راه
می کند با سربلندی، جبهه سایی آفتاب
۱۹با توانگر، وامخواه خوش ادا باشد شریک
نور می بخشد به ماه از خوش ادایی آفتاب
۲۰قسمت روشندلان از خوان گردون حسرت است
می خورد خون شفق از بینوایی آفتاب
۲۱در سراغ کعبه مقصد، بساط خاک را
طی کند هر روز با بی دست و پایی آفتاب
۲۲شبنم افتاده را در دیده خود جا دهد
در سبکروحی ندارد نارسایی آفتاب
۲۳ترک دعوی کن که با چندین زبان آتشین
مهر دارد بر دهان خودستایی آفتاب
۲۴دست کوته دار از خوان سپهر دون که هست
کاسه دریوزه شبنم گدایی آفتاب
۲۵چشم آب رو مدار از چرخ زنگاری که هست
کاسه دریوزه شبنم گدایی آفتاب
۲۶پایه عزت، بلندی گیرد از افتادگی
سرور آفاق شد از جبهه سایی آفتاب
۲۷می رباید دیده ها را حسن عالمسوز او
می کند صائب اگر شبنم ربایی آفتاب
۲۸