کی سفیدی می تواند شد به چشم ما نقاب؟
کف چه باشد تا شود بر چهره دریا نقاب
۱دیده خورشید نتوان بست با دستار صبح
چون تواند شد حجاب دیده بینا نقاب؟
۲برق را فانوس نتواند حصاری ساختن
بر دل روشن نپوشد جامه دیبا نقاب
۳روی خاک از دیده امید، نرگس زار شد
تا کجا بگشاید از رخ یار بی پروا نقاب
۴شرمگینان از رخ مستور می یابند جان
جلوه صبح قیامت می کند اینجا نقاب
۵حسن شرم آلود نتواند حریف ما شدن
می پرد چون نامه محشر ز آه ما نقاب
۶معنی رنگین به نازکدل رساند خویش را
باده گلگون ندارد بهتر از مینا نقاب
۷آتش هموار می خواهد کباب اهل دل
زینهار از روی عالمسوز خود مگشا نقاب
۸شد فلک درمانده از تسخیر نور آفتاب
حسن او را چون سپرداری کند تنها نقاب؟
۹صیقل آیینه حسن است چشم پاک ما
می کند پنهان رخ او را ز ما بیجا نقاب
۱۰در حریم کبریا، بی پردگان را بار نیست
بر رخ طاعت فکن از دامن شبها نقاب
۱۱معنی بی لفظ را ادراک کردن مشکل است
چهره نازک همان بهتر که باشد با نقاب
۱۲ما به یک دیدن ازان رخسار صائب قانعیم
سخت می ترسیم بی رویی کند با ما نقاب
۱۳