کِی نیامِ پوچ میسازد به تمکین تیغ را؟
آستین زندان بود چون دستِ گلچین تیغ را
۱سیلِ بیزنهار را هر موج بالِ دیگرست
کثرتِ جوهر نمیسازد به تمکین تیغ را
۲غمزهاش از کشتنِ عشاق شد در خون دلیر
تشنهٔ خون میکند جانهای شیرین تیغ را
۳میکند آهندلی، کارِ فَسان با کجنهاد
نیست در خونریختن حاجت به تلقین تیغ را
۴نیست پروا برق را از تلخروییهای ابر
چون سپر مانع شود ز ابرویِ پرچین تیغ را؟
۵دستِ گلچین شد دراز از چهرهٔ خندانِ گل
کرد زخمِ خنده رویِ من شَلایین تیغ را
۶کرد عشقِ آهنین بازو ز مومش نرمتر
آن که کرد از سختجانی اَره چندین تیغ را
۷میرساند محضرِ بیرحمیِ خود را به مِهر
نیست از راهِ ترحُّم اشکِ خونین تیغ را
۸میبرد دل از نگاهِ زیرچشمی بیش، حسن
جوهرِ دیگر بود زیرِ سپر این تیغ را
۹خوابِ آسایش به گِردِ دیدهٔ جوهر نَگشت
خونِ گرمِ من نشد تا شمعِِ بالین تیغ را
۱۰چشمِ رحم از قاتلی دارم که از بهرِ شگون
اول از صیدِ حرم کرده است رنگین تیغ را
۱۱شد ز آهِ بیشمارِ من فلک بی دست و پا
چون برآید یک سپر از عهده چندین تیغ را؟
۱۲گر من از شُکرِ شهادت لب ز حیرت بستهام
میکند صائب دهانِ زخم، تحسین تیغ را
۱۳