از سیهبختی نگردد دیده گریان برق را
میشود ز ابرِ سیه آیینه رخشان برق را
۱پردهٔ ناموس نتواند حجابِ عشق شد
ابر چون پنهان کند در زیرِ دامان برق را؟
۲چربنرمی میکند خصم سبکسر را دلیر
میشود سنگِ فسان ابرِ بهاران برق را
۳عاشقان را کثرتِ اغیار سدِّ راه نیست
جوشِ خار و خس نسازد تنگ میدان برق را
۴میتواند سوزِ دل را گریه هم تخفیف داد
آب بر آتش زند گر ابر و باران برق را
۵خار و خس را مویِ آتش دیدهکردن سهل نیست
پیچ و خم باشد به جا در رشتهٔ جان برق را
۶نیست از بختِ سیه دلهای روشن را ملال
هست در ابرِ ترشرو چهرهٔ خندان برق را
۷میکند گل، حسنِ شوخ از پردهٔ شرم و حیا
تیغبازیهاست در ابرِ بهاران برق را
۸ای که پرسی چیست حالِ دل ترا در چنگِ عشق
گوی مومین چون بود در پیشِ چوگان برق را؟
۹حسن را پروای عاجزنالیِ عشاق نیست
دل نمیسوزد به فریادِ نیستان برق را
۱۰مینماید خویش را از زیر چادر حسنِ شوخ
ابر نتواند شدن مانع ز جولان برق را
۱۱برگرفت از لب مرا مُهرِ خموشی رازِ عشق
ابر صائب چون تواند کرد پنهان برق را؟
۱۲