بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را
هست محراب دعا از رخنه دل عشق را
۱می چو خون گرم جوشد از ته دل عشق را
مطرب از خانه است چون مرغان بسمل عشق را
۲موج سازد خوش عنان دریای لنگردار را
از دویدن کی شود مانع سلاسل عشق را
۳حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیست
دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را
۴می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیاد
نیست در خاطر غبار از عالم گل عشق را
۵حسن و عشق صافدل آیینه یکدیگرند
می کند یکرنگی معشوق، یکدل عشق را
۶برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
کی شکار خود کند دنیای باطل عشق را
۷پشت کردن بر دو عالم، رو به حق آوردن است
می برد این نعل وارون تا به منزل عشق را
۸گردش پرگار را در نقطه بیند خرده بین
در دل هر دانه خرمنهاست حاصل عشق را
۹می برد در سنگ، لعل از پرتو خورشید فیض
چشم بستن، از تماشا نیست حایل عشق را
۱۰از دل عاشق به منزل برنیاید خارخار
می شود سنگ فسان، چون موج، ساحل عشق را
۱۱وصل آب زندگانی در سیاهی بسته است
دامن شبهاست دامان وسایل عشق را
۱۲نیست پروای تماشا عاشقان را، ورنه هست
باغ های دلگشا در غنچه دل عشق را
۱۳عشق چون دریا به تلخی بود در عالم مثل
شکرستان ساخت آن شیرین شمایل عشق را
۱۴گرچه غیر از دل ندارد منزلی این راه دور
گر به ظاهر پای رفتارست در گل عشق را
۱۵ساده رویان چون زمین شور خصم دانه اند
جز غبار خط زمینی نیست قابل عشق را
۱۶دیدن عاشق دلی از سنگ خواهد سخت تر
هست از هر زخم، شمشیری حمایل عشق را
۱۷عشق رسوا آب سازد حسن شرم آلود را
چند چون پروانه سازی شمع محفل عشق را
۱۸موج را دست از عنان برداشت دریا و همان
حسن دوراندیش دارد در سلاسل عشق را
۱۹خودفروشان دیگر و آزادمردان دیگرند
نیست چشم خونبها از تیغ قاتل عشق را
۲۰جذبه دریا ندارد سیل را دست از عنان
اختیاری نیست در قطع مراحل عشق را
۲۱نعمت روی زمین ارزانی تن پروران
می کند سیر از دو عالم، خوردن دل عشق را
۲۲می کند زنجیر، فیل مست را دیوانه تر
می شود شور جنون بیش از سلاسل عشق را
۲۳دام راه خضر نتواند شدن موج سراب
دامن افشاندن ز دنیا نیست مشکل عشق را
۲۴پیش ازین عشق و جنون بازیچه اطفال بود
عشق بازی های صائب کرد کامل عشق را
۲۵