طی شود در یک نفس آغاز و انجام حیات
شعله جواله باشد گردش جام حیات
۱مهلت از نوکیسه جستن از خرد دورست دور
چون سبکروحان بده پیش از طلب وام حیات
۲محو گردد در نظر واکردنی مد شهاب
دل منه چون غافلان بر طول ایام حیات
۳چون لب پیمانه می بوسد لب شمشیر را
هر که می سازد دهانی تلخ از جام حیات
۴چشم عیش صافی از ایام در پیری مدار
نیست غیر از درد کلفت در ته جام حیات
۵گر حضوری هست، در دارالامان نیستی است
دانه ای جز خوردن دل نیست در دام حیات
۶خواب مرگش را نسازد بستر بیگانه تلخ
خاک باشد هر که را بستر در ایام حیات
۷هستی باقی به دست آور چو عالی همتان
انتظار مرگ را تا کی نهی نام حیات؟
۸در بلا تن دادن از بیم بلا اولی ترست
گردن خود را سبک کن زود از وام حیات
۹در قفس می افکند مرغ فلک پرواز را
هر که در ملک عدم می بندد احرام حیات
۱۰جوی شیر و شهد گردد در تنش رگ زیر خاک
هر که کام خلق شیرین کرد هنگام حیات
۱۱تیرگی آفاق را از دل به آب زر بشوی
تا سرت گرم است چون خورشید از جام حیات
۱۲آنچه می ماند بجا از رفتگان، جز نام نیست
نام نیکی کسب کن صائب در ایام حیات
۱۳