رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودست
گر نمی در ساغر ما هست از جوی خودست
۱دیده امیدش از خواب پریشان ایمن است
هر که را بالین آسایش ز زانوی خودست
۲عاشق از بار لباس عاریت آسوده است
بید مجنون را کلاه و جامه از موی خودست
۳بوی پیراهن نمی گیرند اهل دل به مفت
غنچه این بوستان دلداده بوی خودست
۴در دیار خودپسندان نور بینش توتیاست
دیو این خاک سیه دل واله روی خودست
۵در خیابان رعونت نیست رسم امتیاز
هر نهالی عاشق بالای دلجوی خودست
۶هیچ فردی در پی اصلاح خوی خویش نیست
هر که را دیدیم در آرایش روی خودست
۷تنگ خلقی هر که را انداخت در دام بلا
متصل در زیر تیغ از چین ابروی خودست
۸بی زبانی می گشاید بندهای سخت را
در قفس طوطی ز منقار سخنگوی خودست
۹تا نسیم نوبهار عشق در مشاطگی است
شبنم این بوستان محو گل روی خودست
۱۰خصم اگر چون بیستون بندد به خون ما کمر
پشت ما بر کوه از اقبال بازوی خودست
۱۱نیست صائب چشم ما بر ریزش ابر بهار
آبخورد سبزه ما از لب جوی خودست
۱۲