تلخی عالم شراب خوشگوار ما بس است
درد و داغ ناامیدی لاله زار ما بس است
۱گر نباشد بوسه شیرین، پیام تلخ هم
بهر تسکین دل امیدوار ما بس است
۲گر ز دلسوزی نیارد کس به خاک ما چراغ
خارخاری از گلستان یادگار ما بس است
۳گر ز خون ما نگیرد دست شیرین در نگار
تیشه مردانه ما دستیار ما بس است
۴گر ز خوی آتشین، دوزخ به ما تندی کند
مشت آبی از جبین شرمسار ما بس است
۵ما کز آب روی خود داریم باغ خویش سبز
سرکشی سرو کنار جویبار ما بس است
۶می شود دست نوازش مهر لب خمیازه را
برگ تاکی از پی دفع خمار ما بس است
۷تیغ ها را کند می سازد سپر انداختن
مهر خاموشی ز آفتها حصار ما بس است
۸بید مجنونیم در بستانسرای روزگار
سر به پیش انداختن از شرم، بار ما بس است
۹زشت رویان دشمن آیینه های روشنند
حرف را بی پرده گفتن پرده دار ما بس است
۱۰ما ز مجنون رسم و آیین شکار آموختیم
از غزالان گوشه چشمی شکار ما بس است
۱۱از دل ما آشنایی بار غم گر بر نداشت
این که دوشی نیست صائب زیر بار ما بس است
۱۲