گرچه میدانم که میرنجی و مشکل میشود
گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل میشود
۱همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن
زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل میشود
۲یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرست
آن نگه کش تا به ما سد جای منزل میشود
۳رخنه بند دیده امید خواهد شد مکن
خاک کویت کز سرشک اشک ما گل میشود
۴آنچه کردی انفعالش عذر خواهد باک نیست
چشمها روزی اگر با هم مقابل میشود
۵دیده را خونبار خواهد کرد از دیدار زود
گر تغافل در میان زینگونه حایل میشود
۶دست بر هم سودنی دارد کزو خون میچکد
در کمین صید صیادی که غافل میشود
۷عشوههای چشم را کان غمزه میخوانند و ناز
من گرفتم سحر شد آخر نه باطل میشود
۸گل طراوت دارد اما گو به بلبل خوش ترا
کاب و رنگ صبحگاهش چاشت زایل میشود
۹دل اگر دیوانه شد دارالشفای صبر هست
میکنم یک هفتهاش زنجیر و عاقل میشود
۱۰عشق و سودا چیست وحشی مایهٔ بیحاصلی
غیر ناکامی ز خودکامان چه حاصل میشود
۱۱