با جوانی چند در عین وفا میبینمش
باز با جمع غریبی آشنا میبینمش
۱باز تا امروز دارد با که میل اختلاط
زانکه از یاران دیروزی جدا میبینمش
۲ماه رخسارش که چون آیینه بودی در صفا
بیصفا گردید با من بیصفا میبینمش
۳آنکه هر دم در ره او میفکندم خویش را
راه میگردانم اکنون هر کجا میبینمش
۴مرغ دل وحشی که از دامی به چندین حیله جست
از سرنو باز جایی مبتلا میبینمش
۵