ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم؟
۱به گمانِ این فکندم، تن ناتوان به کویت
که سگ تو بر سر آید، به امید استخوانم
۲اگر آن که زهر باشد چو تو نوشخند بخشی
به خدا که خوشتر آید ز حیات جاودانم
۳ز غم تو میگریزم من ازین جهان و ترسم
که همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم
۴نه قرار مانده وحشی ز غمش مرا نه طاقت
اثری نماند از من اگر این چنین بمانم
۵